نام : شازده کوچولو ( Le Petit Prince )
سال تولید : 2015
محصول کشور : فرانسه
ژانر : انیمیشن ، تخیلی
کارگردان : بمارک آزبرن
نویسنده : برپایه کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
مدت زمان : 110 دقیقه
جوایز : -
خلاصه انیمیشن:
شازده کوچولو ، داستان پسر بچه ای است که در کودکی به نقاشی کشیدن علاقه نشان میدهد اما نقاشی های او مورد تمسخر اطرافیانش قرار میگیرد و همه به او میگویند که به درد این کار نمیخورد. همین امر باعث سرخوردگی پسر کوچولوی داستان ما و رها کردن آرزوی کودکیش میشود و در بزرگسالی تصمیم میگیرد پرواز کردن یاد بگیرد و خلبان شود.
در داستان ما دخترکی وجود دارد که با مادرش زندگی میکند . مادر او یک کارمند خصوصی تمام وقت است . و تمام تلاشو آرزویش برای زندگی دخترش این است که او وارد بهترین آکادمی شهر یعنی آکادمی ورس شود.
بنابراین درخواست پذیرش این آکادمی را میدهد و پذیرش مصاحبه نیز برای آکادمی دریافت میکند اما سر جلسه مصاحبه دخترک از حال میرود و در مصاحبه ورود به آکادمی مغلوب میماند.
مادرش برای قبولی دختر کوچولویش هر کاری میکند بنابراین خانه ای نزدیک به آکادمی میخرد و تمام روز ها و ساعت های زندگی دخترش را برنامه ریزی میکند . تا شروع کلاس های آکادمی کمتر از ۲ ماه مانده ولی مادر دختر کوچولو معتقد است که راهی برای ورود دخترش به آکادمی پیدا میکند.
در روز اول که دخترک در خانه تنها بود حادثه ای رخ میدهد و ملخک هلیکوپتر از خانه بقلی به خانه آنها پرتاب و خسارت زیادی به آنها میزند. صاحب خانه بقلی که پسر بچه اول داستان ما هست و حالا برای خودش پیر مردی شده است سعی در تعمیر هلیکوپتر خود میکند اما موفق نمیشود بنابراین خسارتی که به خانه همسایه خود زده است را پرداخت میکند . او سعی در برقراری ارتباط با مادر دخترک میکند اما او اعتنایی به پیرمرد نمیکند. بنابر این او نامه ای کوتاه از داستان زندگیش برای دخترک مینویسد و آن را به شکل یک موشک درآورده و به اتاق دخترک پرتاب میکند. داستان او به شدت مورد توجه دخترک قرار میگیرد.
داستان از این قرار بوده که پیرمرد در زمان جوانی بعد از آموزش پرواز به بسیاری از شهرهای دنیا سفر میکند تا روزی در بیابانی سقوط میکند . در آنجا با پسر بچه مو طلایی آشنا میشود که شازده کوچولو نام دارد.
پسر بچه از او میخواهد که برایش گوسفندی بکشد اما او میگوید که نقاشی بلد نیست اما پسر بچه دست بر نمیدارد . او شروع به کشیدن گوسفندی میکند اما شازده کوچولو میگوید که این گوسفند ضعیف است و من گوسفندی میخواهم که خیلی عمر کند او آنقدر گوسفند میکشد تا مورد قبول شازده کوچولو واقع شود. سپس شازده کوچولو از او میپرسد آیا این گوسفند به غذای زیادی نیاز دارد!؟ چرا که سیارکی که او از آنجا می آید بسیار کوچک است.
داستان تا همینجا تمام میشود همین حس کنجکاوی دخترک داستان ما را تحریک میکند و او با علاقه به سمت خانه پیرمرد خلبان روانه میشود و پیرمرد را میابد که در حال تعمیر هلیکوپتر خود است.
دخترک از پیرمرد خواست تا ادامه داستان را برایش تعریف کند در ادامه پیر مرد خلبان اینگونه ادامه میدهد :
شازده کوچولو گوسفند را میخواست تا برگ درخت بائوباب روی سیارکش را بخورند . اسم سیارکش ب ۶۱۲
بود. این درخت باید هرروز هرس میشد زیرا اگر همینطور رشد میکرد فاجعه به بار می آمد.چون سیارک شازده کوچولو بسیار کوچک بود.
یک روز گیاه جدیدی در سیارک او رشد کرد ، یک گل رز! او عاشقانه به گلش عشق میورزید اما کم کم غرور گل باعث رنجش شازده کوچولو شد. گل به شازده کوچولو میگفت که تنها نمونه خاص از نوع خودش در کل دنیاست و پسرک به قدر کافی به او رسیدگی نمیکند بنابراین او به همین منظور سیارک و گلش گرا ترک کرد.
در همین حین دخترک متوجه میشود شب شده و مادرش به خانه برگشته است بنابراین به سمت خانه میرود .
مادرش از او میپرسد که آیا برنامه روزانه اش را انجام داده است!؟ ولی او به مادرش میگوید که به علت پیدا کردن دوست جدید نتوانسته تمام برنامه را پیش ببرد . مادرش به او میگوید که فعلا نباید تایمی را از دست بدهد و باید سخت برای ورود به آکادمی تلاش کند.
صبح روز بعد دخترک پیش پیرمرد خلبان باز میگردد تا ادامه داستان را بشنود. پیر مرد ادامه داد که : شازده کوچولو به سیارک های زیادی سر زد ولی به خاطر جهل آدم هایش آنجا را ترک کرد تا سر انجام به زمین رسید.
پس از رد شدن از بیابان ها و دشت ها شازده کوچولو یک روباه را میبیند و از او میخواهد تا با او بازی کند اما روباه قبول نمیکند و به شازده کوچولو میگوید که او برای این کار اهلی نشده است. شازده کوچولو که معنای کلمه اهلی بودن را نمیدانست بسیار تعجب کرد و روباه اینگونه ادامه داد که اهلی کردن یعنی ایجاد وابستگی، منو تو به هم وابستگی نداریم من برای تو مثل هر روباهی هستم و تو برای من مثل هر پسر بچه ای هستی که تا به حال دیده ام.
بنابراین شازده کوچولو شروع به اهلی کردن روباه کرد آنقدری که آنها شبها و روزهای زیادی را فقط در کنار هم گذراندند تا اینکه روزی شازده کوچولو به دنبال روباه میدوید که ناگهان چشمش به یک دشت گل رز افتاد ، آن لحظه یاد گل زیبای خودش افتاد که به او میگفت در تمام دنیا تک است ، پسرک ناراحت از این شد که گل او یک گل معمولی بوده که در دنیا هزاران نمونه از آن وجود دارد اما روباه نزد او آمد و به او گفت که گل تو خاص و تک است چرا که او فقط گل توست پس نزد گلت به سیارک خودت بازگرد. شازده کوچولو به روباه گفت تو به من وابسته شده ای بعد از من چه خواهی کرد!؟ روباه به او گفت بعضی چیز ها را نمیشود با چشم دید بلکه باید آنها را از اعماق دریچه قلبت ببینی تا دیده شوند . شاید من دیگر تورا با چشمانم نبینم اما همیشه در قلب من جای خواهی داشت.
دخترک داستان ما هرروز را ازین پس نزد پیرمرد خلبان میرفت و به داستان او گوش میداد تا روزی که مادرش همه چیز را فهمید و همه کاغذ هایی که پیر مرد داستانش را برای دخترک نوشته بود را پاره و دور ریخت . از آنجایی که فقط دو هفته به شروع کلاس های آکادمی مانده بود مادرش او را مجبور کرد که شبانه روز درس بخواند تا در روز تولد دخترک او کاغذی از داستان پیرمرد را یافت که اینگونه نوشته شده بود : هوا بشدت گرم بود و ذخیره آبم تمام شده بود ، هنوز موفق به تعمیر هواپیما نشده بودم تا اینکه شازده کوچولو پیشنهاد داد راه برویم انقدر گشتیم تا روز بعد آب پیدا کردیم.
دخترک وسایلش را جمع کرد و نزد پیرمرد رفت و از او خواست تا با کمک هم هلیکوپتر را درست کنند و با هم نزدک شازده کوچولو بروند اما پیرمرد خلبان میخواست که این کار را تنهایی انجام دهد بنابراین ادامه داستان را برای دخترک تعریف کرد: روز بعد هلیکوپتر درست شد وقتی این خبر را به شازده کوچولو دادم او گفت که او هم میخواهد به سیارکش باز گردد اما این جسم سنگینش به او اجازه نمیدهد بنابر این در بیابان از ماری خواست تا با نیش و زهرش او را بکشد تا بتواند به سیارکش باز گردد.
دخترک به شدت از دست پیرمرد عصبانی شد چرا که او حتی مطمئن نبوده که شازده کوچولو هنوز زنده است یا خیر و میخواد بخاطر یک احتمال او را ترک کرده و تنها بگذارد. بنابر این از دست او عصبانی شده و او را ترک میکند.
بعد از گذشت چند روز حال پیرمرد خلبان بد میشود و آمبولانس اورا به بیمارستان منتقل میکند ، دخترک که به شدت ناراحت میشود تصمیم میگیرد برای بهبود حال پیرمرد شازده کوچولو برا بیابد برای همین یک شب قبل از شروع کلاس های آکادمی وارد حیاط خانه پیرمرد شده و سوار هلیکوپتر او میشود و به جساو جوی شازده کوچولو میرود.
او در سیاره ای عجیب سازده کوچولو را میابد که بزرگ شده است و کودکی خود و سیارکش را فراموش کرده است دخترک تمام تلاشش را میکند و به شازده کوچولو یادآوری میکند که گلی دارد که در انتظار اوست. بنابراین به همراه او به سیارک شازده کوچولو میروند اما درختان بائوباب تمام سیارک را پوشانده اند و گل رز شازده کوچولو خشک شده است . دخترک به شدت ناراحت میشود اما شازده کوچولو به او میگوید که گل رزش همیشه در قلب او جای دارد و هیچ وقت آن را فراموش نخواهد کرد او از دخترک بابت تمام کمک هایش تشکر میکند و به او میگوید به خلبان سلام برساند.
صبح دخترک به همراه مادرش به بیمارستان و ملاقات پیرمرد خلبان میرود و از داستان شازده کوچولو برای او کتابداستانی به عنوان هدیه درست میکند. مادرش با دیدن این صحنه ها بسیار متحول میشود و زین پس وقت بیشتری را با دخترش میگذراند و دیگر او را وادار به گذراندن برنامه های سخت روزانه نمیکند. آن دو هر شب روی پشت بام باهم با تلسکوپ ستاره ها را تماشا کردند و زین پس زندگی جدید و بهتری را باهم آغاز کردند.
ارم بلاگ
شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسبوکارت — در ارم بلاگ
مشاهده